اروپا و زئوس

روزی زئوس برای بازدید سرزمین هایش سوار بر ارابه ی خود بود و سرزمین ها را یکی پس از دیگری مشاهده می کرد. به فینیقیه که رسید دخترکی زیبا چشمان او را گرفت. آن دختر اروچا دختر اگنور بود که دل زئوس را ربوده بود. زئوس می خواست به هر روشی شده اروپا را به…

ادامه مطلب

بیتون و کلئوبیس

کلئوبیس و بیتون پسران یکی از کاهنان هرا در آرگوس بودند. دو برادر مادرشان را بسیار گرامی می داشتند و همه نوع محبت فرزندی را به مادرشان ابراز می کردند. روزی مادرشان قصد رفتن به پرستشگاه را داشت، اما دست بر قضا اسبش دچار بیماری شدیدی شده بود و کاهنه ناراحت از آنکه نمی تواند…

ادامه مطلب

اریس و جنگ تروا

می گویند اریس دختر نوکس بود. مادرش نوکس خدای شب بود و دخترش اریس الهه نفاق و کشمکش. داستان از این جا شروع می شود که تتیس و پلئوس قصد ازدواج می کنند. همه الهه گان و خدایان را به این عروسی دعوت می کنند به جز اریس. اریس از این موضوع بسیار ناراحت شد…

ادامه مطلب

ایکسیون

در مناطق کوهستانی تسالی نژادی اسطوره ای زندگی می کردند که به آنها لاپیت می گویند. شاه لاپیت ها روزی با زنی به نام فلوگاس ازدواج و حاصل این ازدواج پسری بود به نام ایکسیون. ایکسیون بزرگ شد تا به سن ازدواج رسید. عاشق دختری شد و خواست ازدواج کند. طبق مراسم نزد پدر عروس…

ادامه مطلب

یو

داستان پر طاووس رو به یاد داری؟ می دونی چرا پر طاووس پر از چشم های سیاهه؟ امشب می خوام طرف دیگه ی داستان رو بگم. داستان یو. همونی که بخاطرش زئوس ماموری فرستاد و چشمهای آرگوس رو ازش گرفت. یو دختر زیبای رود آرگیوه بود. روزی یو مشغول آب تنی در رود بود که…

ادامه مطلب

آرگوس

آرگوس غولی بود با صد چشم. نصف چشمهاش رو همیشه می بست و نصف دیگش را باز می گذاشت و اینطوری هیچ وقت خواب نبود. هرا، آرگوس رو مامور کرد تا از یو نگهبانی کنه. آخه نصبت به یو حساس شده بود. زئوس هم یو رو به گوساله ای ماده تبدیل می کنه تا هرا…

ادامه مطلب

آرتمیس

زئوس بزرگ ترین خدای سرزمین ها بود. همه ی عالم زیر کوه المپ می چرخید. خدایی بود قدرتمند و زن باره. اسم زن زئوس هرا بود. هرا زنی بود حسود ولی نه چندان بد. غیر از هرا زنی دیگر هم در این زمین زندگی می کرد به نام لتو. او زنی بود بسیار پاکدامن. زئوس…

ادامه مطلب

آدونیس

مورا قصد کشتن پدرش رو داشت. دختری بود نیرنگ باز. از پرستارش کمک خواست بهش کمک کنه. پدر فهمید و خواست دخترش رو بکشه. خدایان ترسیدند مورا کشته بشه. نجاتش دادن از چنگ پدرش ولی می دونستن حتما پیداش می کنه و به قتل می رسونتش. تصمیم می گیرن تبدیلش کنن به یک درخت که…

ادامه مطلب