دوشیزه – سنبله

در زمان های قدیم که انسان ها هنوز مرتکب هیچ گناهی نشده بودند، دوشیزه ای زیبا میانشان زندگی می کرد. این دوشیزه همیشه خوشه گندمی را در دست داشت. هر سال که زمان کشت فرا می رسید او به میان کشاورزان می رفت و انها را از شروع فصل کشت آگاه می کرد. دورانی بود…

ادامه مطلب

خوان اول هرکول – اسد

هرکول به سر انجام سختی مبتلا گشته بود و باید داوزده خوانی را می گذراند که گناه کشتن همسر و فرزندش را جبران کند. گناهی که شاید مقصرش تنها زئوس باشد. در این خوان او باید مردم روستای نمیا را از چنگ شیری نجات می داد. این شیر از اولاد تیفون بزرگترین هیولا جهان بود…

ادامه مطلب

زئوس و آلکمن – خرچنگ

آلکمن همسر پادشاه تبس آمفی تریون بود. روزی زئوس او را دید و برایش چشم طمع دوخت. می دانست او زنی نیست که به همسرش خیانت کند. روزی زئوس خود را بصورت آمفی تریون در آورد و به سراغ الکمن رفت. آلکمن که فکر می کرد همسر اوست با او به عشق بازی پرداخت. چند…

ادامه مطلب

پولوکس و کاستور – جوزا

داستان اریس و جنگ تروا و داستان فبلی و این داستان هر سه به هم می رسن. ماجرا از آنجایی بود که هلن پیش از ازدواج همیشه در خطر دزدیده شدن از سمت خواستگارانش بود. تسیوس نیز یکی از همین خواستگاران بود که هلن را ربود اما برادران هلن یعنی کاستور و پولوکس او را…

ادامه مطلب

لدا و زئوس

آرام آرام نزدیک به خرداد ماه می شویم. پس قصه جوزا را باید کم کم شروع کنم. برای آن قصه چند پیش نیاز کوچک نیاز است که در این شبها دانه دانه شان را می گویم تا به جوزا برسیم. لدا زنی بود زیبا چهره و همسر تنداریوس. روزی که در برکه برهنه شنا می…

ادامه مطلب

اروپا و زئوس

روزی زئوس برای بازدید سرزمین هایش سوار بر ارابه ی خود بود و سرزمین ها را یکی پس از دیگری مشاهده می کرد. به فینیقیه که رسید دخترکی زیبا چشمان او را گرفت. آن دختر اروچا دختر اگنور بود که دل زئوس را ربوده بود. زئوس می خواست به هر روشی شده اروپا را به…

ادامه مطلب

پشم زرین

فروکسوس و هله فرزند های دوقلوی آتاماس و نفله بودند. پس از مرگ مادرشان، پدر با دختر کادیموس پادشاه تبس، اینو ازدواج کرد. اینو با فرزندان خوانده خود نامهربان بود. همیشه با آنها بد رفتاری می کرد و همیشه قصد داشت تا آنها را آزار دهد. روزی زنان کشور را راضی کرد تا دانه های…

ادامه مطلب

فروکسوس و هله

فروکسوس و هله فرزندان شاه تسالی بودند. نا مادری ای بسیار بی رحم داشتند. آنقدر بی رحم که زئوس هم تاب این بی رحمی را نیاورد. قوچ بالداری را فرستاد تا آنها را نجات دهد. قوچ هله و فروکسوس را بر پشتش سوار می کند و از خانه ی نا مادری فرار می کنند. در…

ادامه مطلب

گانومده

گانومده زیباترین همه ی جوانان میرای دنیا بود. دنیا نه زیباتر از او را دیده و نه خواهد دید. دختری از نژاد خانواده ی شاهی بود. روزی گانومده مشغول گشت و گذار در میان دشت بود. فرشته گان او را دیدند و خبر زیبایی اش را به زئوس رساندند. زئوس زن باره که نمی توانست…

ادامه مطلب