دوشیزه – سنبله

در زمان های قدیم که انسان ها هنوز مرتکب هیچ گناهی نشده بودند، دوشیزه ای زیبا میانشان زندگی می کرد. این دوشیزه همیشه خوشه گندمی را در دست داشت. هر سال که زمان کشت فرا می رسید او به میان کشاورزان می رفت و انها را از شروع فصل کشت آگاه می کرد. دورانی بود…

ادامه مطلب

لدا و زئوس

آرام آرام نزدیک به خرداد ماه می شویم. پس قصه جوزا را باید کم کم شروع کنم. برای آن قصه چند پیش نیاز کوچک نیاز است که در این شبها دانه دانه شان را می گویم تا به جوزا برسیم. لدا زنی بود زیبا چهره و همسر تنداریوس. روزی که در برکه برهنه شنا می…

ادامه مطلب

اروپا و زئوس

روزی زئوس برای بازدید سرزمین هایش سوار بر ارابه ی خود بود و سرزمین ها را یکی پس از دیگری مشاهده می کرد. به فینیقیه که رسید دخترکی زیبا چشمان او را گرفت. آن دختر اروچا دختر اگنور بود که دل زئوس را ربوده بود. زئوس می خواست به هر روشی شده اروپا را به…

ادامه مطلب

آریادنه

آریادنه دختر چادشاه کرت بود. سه خواهر داشت به نام های گلائوکوس، آندروکئوس و فایدرا. دختر ها بزرگ شدند و به جوانی رسیدن. مینوتائور دیو در آتن به خشم آمده بود. قرار بر این شد تا عده ای از جوانان آتنی پیشکش او شوند و غذایش شده تا به آتن حمله نکند. تئوس جوانکی بود…

ادامه مطلب