دوشیزه – سنبله

در زمان های قدیم که انسان ها هنوز مرتکب هیچ گناهی نشده بودند، دوشیزه ای زیبا میانشان زندگی می کرد. این دوشیزه همیشه خوشه گندمی را در دست داشت. هر سال که زمان کشت فرا می رسید او به میان کشاورزان می رفت و انها را از شروع فصل کشت آگاه می کرد. دورانی بود که همه چیز خوب بوئ. قحطی وجود خارجی نداشت و هیچ کس هیچ کس را نمی آرزد.
اما انسانی مرتکب نخستین گناه شد. دوشیزه ی زیبا که از ماجرا آگاه شد شروع به گریستن کرد. شب هنگام شد و با خودش تنهایی مشغول گریسن بود و با خودش فکر می کرد، وقتی انسانی که همه چیز داشت، مرتکب گناه شد می تواند مرتکب گناهان بیشتری شود. از انسان ها دلگیر شد. دیگر میانشان نماند. به آسمان رفت تا هم از انسانها بدور باشد و هم پاکیش را نگاه دارد تا انسانها با دیدنش در آسمان، شاید روزی بیاد بیاورند دوباره پاک شوند.

او تبدیل شد به صورت فلکی سنبله که به آن دوشیزه هم می گویند.
virgo-constellation

دیدگاهتان را بنویسید