داستان کژدم و لاک پشت

هر آنچه از وجود بر میخیزد همیشگی است.

روزی گژدمی قصد عبور از رودخانه ای داشت، شنا کردن بلد نبود و نمی توانست از رود شود. کمی فکر کرد و رو به لاک پشت آورد. از لاک پشت خواست تا او را بر پشتش سوار کند و به آن سوی آب ببرد. لاک پشت خوشحال بود از آنکه می تواند کمکی به موحودی بکند. قرار شد فردا او را از رود رد کند. شب هنگام لاک پشت با خودش به فکر فرو رفت. ترسیده بود چه می شود اگر گژدم او را نیش بزند و باعث مرگش شود؟ از گژدم جز کشتن چه بر می آید؟ صبح که شد لاک پشت سوی کژدم رفت. به او گفت: اگر تو را سوار بر پشت خود کنم و از به میانه رود برسیم، از کجا معلوم که مرا نیش نمی زنی و روز آخر زندگیم نمی شود؟ کژدم ناراحت شد و با خشم به لاک پشت گفت: اگر تو را نیش بزنم و بمیری، انگاه من قایق خود را از دست می دهم و خواهم مرد، چه ساده دلی که چنین فکری می کنی؟ لاک پشت با این سخن قانع شد و کژدم را بر پشت سوار کرد. به رودخانه وارد شد. شنا کنان به میان رودخانه رسید. از روی لاکش صدای آه و ناله بلند شده بود و لاک پشت کمی حیران شد، که مگر چه شده؟ سرش را برگرداند و سو به کژدم گفت: تو را چه شده؟ کژدم به سختی زبان باز کرد و گفت در خود می پیچم. و هر آنچه می شنوم آن است که اکنون روز مرگ توست. آری مرگ من هم فرا می رسد هنگامی که تو بمیری، اما از من چه انتظاری داشتی وقتی می دانستی چه از وجودم بر می خیزد؟ لاک پشت خنده ای تلخ از چشم پوشیش زد و با نیش کژدم هر دو غرق شدند.

پ ن: آن کسی که می دانی دنیا مال تو نیست و تو همان کژدمی، داشتم لاک پشت می شدم، اما زنده ماندم و شاید بر زیر سایه گل یاس بخوابم. دیگر نیشت افتاد. ولی عشقم پا بر جاست.

دیدگاهتان را بنویسید