مردم شهر خوشبخت نخواهند شد

مردم این شهر هیچ وقت خوشبخت نمی شوند.

مرتضی ۲۳ سالش شده بود. لیسانسش رو گرفته و قرار بود بره سربازی و بعدش با دختری که خواستگاریش رفته بود ازدواج کنه. پسری خوش بر و رو، با سواد و در اوج جوانی و جذابیتش بود. مدارکش رو پست کرد و بالاخره اعزام شد. سربازی با خلق و خوی مودب و شسته رفته رفتار کردن هاش خیلی نمی خوند و براش خوشایند نبود. اما فکر برگشت و ازدواج و زندگی دو نفره ی بعدش باعث می شد محکم پا به راهش بگذاره.

سربازی شروع شد. چهل روز آموزشی و دوری از همه رو به هر سختی که بود گذروند. چند نفری از هم قطاراش که فهمیده بودند پسر مودب و سر به راهیه شروع کرده بودند به اذیت کردنش ولی هر چی بود گذشت. آموزشی تموم شد و محل خدمتش به یکی از شهر های نزدیک افتاد. دو نفر از سربازهای دوره آموزشی هم با او افتاده بودند. آدم تو جاهای غریبه دنبال آشنا می گرده تا یکجوری سر خودش رو گرم کنه و زمان براش زودتر بگذره. ولی از شانس مرتضی، سعید و حمید رضا ازون آشناهایی بودن که آدم ترجیح می ده نشناسه. از همون دوران آموزشی این دو نفر اذیتش می کردن. وسایلش رو می بردند، تو درد سر می انداختنش و سربازی رو براش طولانی تر می کردن.

کم کم آزارشون تغییر کرد. مرتضی که بر و روی خوبی داشت شد بازیچه ی شوخی های جنسیشون. شخصیت مرتضی هم جوری نبود که به چنین چیزی تن بده و هر بار با یه جر و بحث و مداخله بقیه تموم می شد. از طرفی هم هر سه ترجیح می دادند محل خدمت درگیری پیش نیاد که مجبور به زندانی کشیدن بشن.

یک سال و نیمی گذشت و ماه های آخرخدمت بود. سختیش رو با فکر نزدیکی عروسی می گذروند. زمستون شروع شده بود و بهار سربازی تموم می شد و عروسی بود. سختی ها رو می گذروند تا یه شب اواخر بهمن که مرتضی نگهبانی داشت. باید بالای برجک دور پایگاه تا صبح تنها به نگهبانی می گذروند. اون شب حمید رضا و سعید هم باید کشیک می داند و دور محوطه رو مراقبت می کردن. نزدیک های صبح داشت می شد که حمید، مرتضی رو بالای برجک دید. با دستش به پهلوی سعید زد و با لبخند کج روی صورتش همه چیز رو به سعید فهموند. توی تاریکی و وقتی مرتضی هواسش به آسمون بود از برجک نگهبانی بالا رفتند. به بالای برجک که رسیدن یکهو مرتضی دیدشون. اول شکه شده بود و از ترسش اسلحه رو به طرفشون گرفت و از دیدن اینکه سربازن خیالش راحت شد. شانس هم آورد که توی اون ترس اشتباهی شلیک نکرده بود و کسی آسیب ندید. شروع کرد به بحث با سعید که چرا اومدی بالا و اینجا محل نگهبانی من هست و اگه کسی ببینه برامون درد سر میشه.

اما کم کم اوضاع فرق کرد. سعید و حمید رضا بهش گیر داده بودند که باید بگذاره بهش تجاوز کنن و این بالا توی تاریکی هیچ کس نمی بینه. مرتضی زیر بار نمی رفت و کم کم با هم درگیر شدن. مرتضی حاضر به تن دادن به تجاوز نبود و سعید هم بیخیال شدنی نبود. حمید مرتضی رو حل داد و مرتضی افتاد روی زمین. سعید اومد سمتش که بگیرتش و شروع کنه که مرتضی شلیک کرد…

تابستون شد و دادگاه پایانی مرتضی بود. حمید زیر همه چیز زده بود و حاضر نبود هیچ جوری زیر بار تحدید به تجاوز بده. خانواده ی سعید هم فقط یک چیز می خواستند. اعدام مرتضی.

نه شاهدی و نه چیزی برای اثبات. حتی هیچ کدوم از سرباز های خوابگاه هم حرفی نمی زدند. حکم صادر شد. اعدام!

ماه ها گذشت و مادر مرتضی هر چقدر تلاش کرد نتونست خانواده سعید رو راضی کنه و بالاخره روز اعدام سر رسید. مادر تمام شب رو به گریه گذرونده بود و دعا می کرد که فرجی بشه. صبح شد. با صدای بو های ممتد مینی بوس و چند ماشین همه ی همسایه ها بیدار شدن و از پنجره به بیرون نگاه می کردن، چند نفری هم اومدن تو کوچه تا ببینن ماجرا چیه. مینی بوس خالی شد. ماشین سوار ها هم پیاده شدن. یکی از جوون هایی که از ماشین پیاده می شد با خودش کیکی بزرگ و قشنگ آورد بیرون. در ماشین ها رو باز کردن و شروع کردن به آهنگ و رقص وسط کوچه. مادر مرتضی از سر و صدا کلافه شد و رفت دم در تا بگه دختر کوچیکش خوابه و امروز روز بدی براشونه تا صدا و رقص و آوازشون رو ببرن جای دیگه. وقتی در کوچه رو باز کرد همهی اونهایی که می رقصیدن برگشتند به سمتش. پسرکی که کیک دستش بود، روی کیک فشفشه روشن کرد و به سمت مادر مرتضی می اومد. مادر خوشحال شد. دوستای مرتضی هستن انگار، مرتضی رو بخشیدن؟ از خوشحالی داشت بال در می آورد. پسر که جلوش رسید از خوشحالی پرید و بوسیدش. پسرک لبخند زد. کنار رفت و از پشت سرش یک زن معلوم شد. صدای آهنگ بلند شد و رقض دوباره از سر گرفته شد. زن مادر سعید بود. خندید و گفت، این جشن مردن پسرته! پسرت رو اعدام کردیم!

مادر مرتضی یخ زد. هیچ صدایی نمی شنید. همه چیز براش تاریک شده بود. همسایه ها رفتن سمتش تا دلداریش بدن. صداش زدن و به خودش اومد. لبخند زد و رفت میون جمعیت رقاص و شروع کرد به رقصیدن. مادر برای همیشه دیوانه شد…

پ ن: اسامی همگی ساختگی هستند ولی ای کاش داستان غیر واقعی بود.

دیدگاهتان را بنویسید