ایکسیون

در مناطق کوهستانی تسالی نژادی اسطوره ای زندگی می کردند که به آنها لاپیت می گویند. شاه لاپیت ها روزی با زنی به نام فلوگاس ازدواج و حاصل این ازدواج پسری بود به نام ایکسیون. ایکسیون بزرگ شد تا به سن ازدواج رسید. عاشق دختری شد و خواست ازدواج کند. طبق مراسم نزد پدر عروس رفت و دختر را از او خواستگاری کرد. رسم آن روزهای به این صورت بود که پدر در برابر ازدواج دخترش از پسر پولی دریافت می کرد. پدر این دختر ایونئوس نام داشت. او وقتی ایکسیون را دید از او خوشش نیامد و می خواست دخترش را به او ندهد. بین محبت به دخترش و رسم دادن دختر به خواستگار گیر افتاد. بنا براین بین صحبت هایش با ایکسیون هر بار قیمت دختر را بالا تر برد. ایکسیون که از این ماجرا به شدت عصبانی شده بود بلند شد و ایونئوس را بلند کرد و در آتش انداخت. ایونئوس در آتش سوخت و مرد و ایکسیون اولین قاتل معروف جهان شد. یونانی ها معتقد هستند که پیش از او هیچ قاتلی نامور وجود نداشت و قاتلان از مردم پست بودند.
زئوس که این ماجرا را می فهمد ایکسیون را به کوه المپ می آورد چرا که گناه او به اندازه ای بزرگ بود که هیچ انسان زمینی نمی توانست او را تطهیر کند. ایکسیون به المپ آمد. چند روزی نگذشته بود که هرا را در میان صخره ها دید. تا چشمانش به هرا افتاد نقشه تجاوز به او را کشید.
هرا از نیت ایکسیون آگاه شد. ابری به شکل خودش ساخت و از میان چشمان ایکسیون نا پدید شد. ایکسیون که از ماجرا خبر نداشت فکر کرد نقشه اش گرفته است. حمله ور شد و تجاوز کرد، غافل از اینکه این ابر است نه هرا. پس از این هم خوابگی و از نتیجه آن شبه فرزندی به دنیا آورد به نام سنتائوروس (کنتائوروس). خدایان که به ماجرا آگاه شدند ایکسیون را محاکمه کردند. چون نتوانسته بود به خود هرا تجاوز کند از مجازات اعدام او سر پوشی کردند در عوض او را در تارتائوس حبس کردند. در آنجا او به چرخی زنجیر شده بود که تا ابد در سراسر دنیای مردگان می چرخید…
اما از پسر سنتائوروس بگویم. سنتائوروس بزرگ شد و او هم به سن ازدواج رسید. روزی او در کوه پلیون مشغول گشت و گذار بود که مادیان های آنجا را دید. با مادیان ها جفت گیری کرد و از پس این جفتگیری سنتائور ها بوجود آمدند. موجودی نیمه اسب نیمه انسان. قدرتمند و افسانه ای…

دیدگاهتان را بنویسید