یو

داستان پر طاووس رو به یاد داری؟ می دونی چرا پر طاووس پر از چشم های سیاهه؟ امشب می خوام طرف دیگه ی داستان رو بگم. داستان یو. همونی که بخاطرش زئوس ماموری فرستاد و چشمهای آرگوس رو ازش گرفت.
یو دختر زیبای رود آرگیوه بود. روزی یو مشغول آب تنی در رود بود که زئوس اون رو دید و عاشقش شد. زئوس هم که عاشق نمیشه، حرص بدست آوردن داره، زنبارست و عشق براش معنی نداره، حداقل اونطوری که من می دونم به کارش عشق نمی گن. روزی یک پیشگو اعلام کرد که یو باید ازون شهر بره، چون اگه نره شهرشون رو آذرخشهای زئوس از بین می بره. خوب زئوس هم قدرتش تو آذرخش هاش هست.
یو سرگردان شد. زئوس خیانت را تا به انتها دوست داره. یو رو جلوی راه هرا همسرش قرار می ده. هرا یو زیبا رو تبدیل به گوساله ای سپید و زیبا بدل می کنه تا به عنوان پیشکش به همسرش زئوس هدیه کنه. زئوس اینطوری یو رو نه مستقیم که با کلک تبدیلش می کنه به یک گوساله و همیشه در دسترسش. هرا گوساله رو به زئوس پیشکش می کنه.
زئوس هر شب یو رو به بدن انسانیش بر می گردوند و بهش تجاوز می کرد. هرا هم از حالت غمزده ی گوساله شک می کنه که شاید اتفاقات بدی در حال افتادنه. اون خوب زئوس زنبار رو میشناخت، آرگوس رو مامور نگهبانی از یو کرد. اما زئوس کورش کرد و … .
اما بیچاره یو. هرا مگسی رو می فرسته تا یو رو آزار بده. تمام وجودش رو خشم خیانت همسرش گرفته. مگس خواب رو از چشمان یو می گیره. آزارش میده و آزارش می ده تا یکروز یو پیه همه چیز رو به تنش می ماله و به فکر فرار می افته. چه فرقی داره؟ موقع فرار بکشنش یا هر شب بهش تجاوز بشه و مگس هرا هر روز آزارش بده؟
به دریای ایونی می پره و شنا می کنه. روزها و شبها بدون وقفه شنا می کنه. اونقدر که از قفقاز هم می گذره و آخر سر به مصر می رسه. تنش خیلی خسته بود. از آب که بیرون اومد بدن انسانی قدیمش رو بدست آورد. دیگه اینجا ار جادوی هرا خبری نیست. تو سرزمین مصر با پرسیوس آشنا شد و با اون ازدواج کرد و همه چیز داشت خوب می شد.
اما مگه دنیا این ور و اون ورش فرق داره؟ همش زیر یک آسمونه. و بالای همه ی آسمونها، زئوس.
آره زئوس دوباره پیداش می کنه. و بار دیگه بهش تجاوز می کنه و از این تجاوز اپافوس به دنیا میاد.
هرا ازین بچه خبر دار میشه. کورت ها رو می فرسته تا اپافوس نوزاد رو بدزدن. اول می خواست نوزاد رو بکشه اما دلش به رحم میاد. اون رو میسپره به ملکه ای به نام بیبلوس تا بزرگش کنه. لااقل این یکی عاقبت به خیر شد…

اما یو… . یو از درد دوری فرزندش و تجاوزهای بیرحمانه ی زئوس میمیره. می میره و به آسمون میره. یک ماه میشه و دور سیاره ژوپیتر می چرخه. یو سومین ماه بزرگ ژوپیتر میشه تا به چیزی که لیاقتش رو داشت تبدیل بشه. اما بعض ها می گن یو بخاطر اینکه حاضر نمی شد پاکیش رو با همبستری با خدایان لکه دار کنه دچار نفرینی دردناک شده بود و اونهم این بود که پیر نمی شد و مرگ تک تک عزیزانش رو می دید.
io02_sk12

دیدگاهتان را بنویسید